تهران شهر بی آسمان

    

از وقتی که پریسا بخت آور در تلویزیون دو سریال « من یک مستاجرم » و « پشت کنکوری ها » را ساخت می شد حدس زد که میل و علاقه ی فیلمساز به کمدی های بزن بکوب و شلوغ که تعدد قصه و بازیگرش دست کارگردان را برای گره افکنی ها باز می گذارد ؛ بیشتر است . کمدی هایی که سرآمد همه ی آنها در مدیوم سینما متعلق به داریوش مهرجویی است و اصول رعایت این گونه ی سینمایی « اگر بتوانیم آن را یک ژانر سوا تعریف کنیم » به نحوی است که همه چیز در قالب بزرگتر و پررنگتر دیده می شود و جزئیات هیچ کارکردی ندارد.
حسن پرداختن به این گونه کارهای تیمی که تعدد تیپ ها و کاراکترها در آن باعث عدم بروز خلاقیت فردی می شود ؛ این است که می شود به راحتی از کنار اشتباهات کارگردانی گذشت و اصلیت را فدای فرعیت کنیم. گو اینکه همیشه هم کارهای گروهی نباید مولفه ی خوبی در تعریف داستان باشند و چه بسا آثار گنگ و نا مفهومی همچون « قاعده بازی » را خلق می کند و یا کمدی های مبتذل و سطح پائینی همچون « اخراجی ها » را ارائه می دهد. « دایره زنگی فیلم اول پریسا بخت آور است که با حمایت تفکرات همسرش « اصغر فرهادی » در مقام فیلمنامه نویس و مشاور کارگردان به علت نام و اعتبار وی ؛ تمامی آن چه را که یک فیلمساز برای شروع کارش نیاز دارد را یکجا و در محیطی دلنشین دور هم جمع کرده است . پرداختن به یکی از دغدغه ها و معضلات زندگی شهری یعنی دیش های ماهواره و درگیری قشرهای مختلف مردم درون یک جامعه ی کوچک شهری « آپارتمان نشینی » با اعتقاداتشان و جنگیدن با اصل چیزی که به آن پایبند هستند و مقایسه کردن آن با رفتارهای اطرافشان ؛ در قالب یک اثر سینمایی نکته سنجی هایی را می طلبد که در کار بخت آور به عنوان برگ برنده وجود دارد و با اینکه تصویر اولیه ای که به مخاطب ارائه می شود بسیار شبیه به سریالهای آپارتمانی است ، اما رعایت اصول اولیه فیلمسازی در مدیوم سینما ، « دایره زنگی » را یک اثر اجتماعی خوب و قابل تامل کرده .
کنار هم قرار گرفتن طیف های مختلف مردم در قالب تفکرات و تیپ های آشنا در یک جامعه ی کوچک و دم دستی که نشانه ی خوبی بر شهر های تمدن یافته و پر جمعیتی است که تجدد و مدرنیزه و درگیری ذهنی آنها با کلیت اش ، قیاس به کلیت زمانه ی ماشینی اطرافمان دارد . اینکه در جوامع در حال توسعه ماهواره وسیله محک مردم با خودشان و اعتقاداتشان است و همیشه این دو مقوله یعنی سنت و مدرنیته در مواجهه با درگیری های شخصی در مقابل هم قرار می گیرند ، گریز زیبا و به جای فیلمساز در شخصیت شعله « بهاره رهنما » و بهانه ی نذر سفره حضرت ابولفضل اش برای اجرای کنسرتش در آمریکا ، یعنی همان درگیری و واسطه قرار دادن مذهب و سنت به عنوان حلقه ی گمشده ی گرفتاری های هستی در مواجهه با غول جوامع بشری ، یعنی ماشینیزم ؛ جرقه های ذهنی مخاطب را برای طرح مسائل بعدی در قالب رفتارهای طنز آماده می کند .
شخصیت آقای عبدالله زاده « امید روحانی » به عنوان یک آدم ظاهرا مذهبی که به هیچ وجه نمی تواند بر رفتارش کنترل داشته باشد و سعی و تلاشش انگار شده بر هم زدن آرامش ساکنین ، تا شخصیت دو همسایه ای که بسیار با هم رفیق هستند و هر دو بیشتر به تفریحشان فکر می کنند تا حرص و جوش خوردنهای بیخودی تا حضور مردی که همیشه مطیع حرفهای زنش است « امین حیایی » و کاملا مصالحه گر و محافظه کار است و از هیچ موقعیتی جهت بهبود اوضاع کوتاهی نمی کند تا همسرش « نیلوفر خوش خلق » که زنی مدیر و مدبر است که به عنوان دانای کل و جهت دهنده ی کلیت فیلم است ؛ اعضای ساختمانی را نشان می دهد که همگی اعضای آن تیپ های آشنای دنیای اطرافمان هستند . فیلم یک شروع بسته و نامفهوم دارد که اقتضای خط اصلی قصه است که از دزدی ماشین و تصادف شیرین با اتومبیلش تا سقوط یک درخت در وسط یک خیابان اصلی ، همگی در کنار هم شروع بسته و نامفهومی را رقم می زنند که نشانه هایی همچون صحبت های تلفنی شعله در حین رانندگی با کانال های ماهواره ای فارسی زبان و ایست دادن پلیس به وی و سوء تفاهمات همیشگی و کلیشه ای این شبکه ها ، نوعی از هم گسیختگی و اضطراب شهری را نمایش می دهد که زائیده ی جغرافیای زمانه است . با اینکه معرفی شیرین « باران کوثری » به عنوان دختری خانواده دار کا با ماشین پدر تصادف کرده ، تماشاگر را بر پاک بودن و سالم بودن اش مجاب می کند اما در کنار ممد « صابر ابر » قرار گرفتن اش و آشنایی با وی در سراسر فیلم علامت سئوال بزرگی را به دلیل عدم منطق رابطه ی این دو در ذهن متبادر می کند که تضاد های جنسیتی فیلم را که در جاهای دیگر فیلم هم بر آن تاکید می شود ( رابطه ی دختر آقای عبدالله زاده و افتادن دیش ماهواره روی پشت بام همسایه و بلند شدن جیغ زنی ناشناس ) در مقام تضاد قرار می دهد.
ورود غریبه ای به عنوان سوم شخص به داخل جامعه ی کوچک آپارتمان نشین های سنت زده که به مثابه ورود روحی در « چهارشنبه سوری » دنیایی را پیش روی مخاطب قرار می دهد که هر آنچه در آن اتفاق می افتد در بوته ی قضاوت قرار می گیرد و تنها نگاه گیرای فیلمنامه نویس به عنوان تکه ای از وجود خود ، همان کودک خانم مدیر است که با معصومیت چهره ی کودکانه و اضطراب جاری در صورتشان هنگام تنش های داخل ساختمان که یاد آور کودکی است که در چهارشنبه سوری هم ناظر بر اعمال بزرگتر ها بود ، در دو اثر ذکر شده حکم قاضی ای را دارد که حکم نمی دهد و می گذارد تا رفتارهایشان مورد قضاوت قرار بگیرد .
تعدد شخصیت ها که در ابتدا به عنوان حسن کار از آن یاد شد و گفتیم باعث پوشاندن عیب های شخصیت پردازی و کارگردانی می شود ؛ از نظر پرداختن به تک تک آنها دچار نوعی ضعف و نقصان می شود که ذات هر کار گروهی و شلوغی همچون « دایره زنگی » است . این نقص شخصیت پردازی همچنین نمی گذارد که افراد ساختمان از حالت تیپ خارج شوند و تبدیل به کاراکتر مستقل با روحیات متفاوت باشند.
فرزندان آقای عبدالله زاده را نگاه کنید . پسرش همان جوان عصیانگر علیه تفکرات پدر است که راه و رسم زندگی خودش را دارد و در اتاق خودش هم ماهواره وجود دارد و هم فیلم سازی می کند. دخترش همانند دختران این نوع تیپ ها ، دختری است که عشقش و علاقه اش را نسبت به جنس مقابل اش پنهان نگه می دارد و کارها و رفتارهایش مخفیانه می شود . مادر خانواده همان زن بساز و توداری است که تمام دغدغه ی ذهنش آرام کردن شوهر عصبانی اش و لا پوشونی کردن اشتباهات بچه هایش است . شخصیت فیض الله « امیر نوری » همان سرایداری است که از او انتظار می رود و « مهران مدیری و محمدرضا شریفی نیا » همان آدم های ولنگ و واز و خوش گذرانی هستند که دوست ندارند آب توی دلشان تکان بخورد. شخصیت سرهنگ ضد انقلاب که تمام حرفهایش از جنس همان خزعبلاتی است که از چنین تیپی در گوشه و کنار ها می بینیم و انتظار داریم و پسرک سی دی فروش « رامین راستاد » همان پسرک سود جو و با معرفتی است که نه دوست دارد در کارش سیخ بسوزد و نه کباب . این است که با وجود تمام این پتانسیل ها ، « دایره زنگی » استعداد هایش را آنچنان که باید و شاید بروز نمی دهد و در جاهایی که انتظار یک انفجار می رود در حد یک جرقه باقی می ماند و تمام استعدادش را در نطفه خفه می کند و در حد یک فیلم مفرح و خوش ساخت و سرگرم کننده و تمیز باقی می ماند .
فیلمنامه نویس با این حال تمام تمرکز اش بر بیان یک معضل در جامعه است که با رخ دادن به آن مخاطب را مجاب می کند که تمام درد جامعه همانی است که می گوید ( در این آشفتگی و به هم ریختگی ، دوربین روی دست پور صمدی بیش از پیش جلوه دارد ، همانطور که در صحنه های آپارتمانی بر اساس مقتضیات تمام نماها بسته است تا رفتارها از طریق چهره بیان شود . )
غافلگیری پایانی فیلم که ما حصل سینمای جریان مخالف است ( که فیلمساز باید به مخاطبش رو دست بزند و در عین درست تعریف کردن قصه و خطی دنبال کردن آن صداقتش را می گذارد در پایان و با یک شک آن را تحویل می دهد ) که با تمام توانش سعی در غافلگیری « اصل » ی را دارد که تا آخر قصه در حاشیه است و حاشیه از متن پررنگ تر است .
حس پنهان و عشق بروز داده نشده ی شیرین که نه جنبه ی عشق دارد و نه می تواند وفای ممد را فراموش کند و حتی بر قولش پایبند است که به جای سرهنگ دوتا بوق بزند همگی از نوع ارجاع های کوچک و تاثیر گذاری است که نمونه اش در فیلم کم نیست. ارجاع های نزدیکی از قبیل تلفن کردن شیرین از خانه شعله « بهاره رهنما» به خانه خسرو و پیغام گذاشتن شعله به اشتباه برای همسایه ی خود و یا جا گذاشتن بیرجامه ی آقای عبدالله زاده در ماشین شعله و سوء تفاهم نهایی و بسیاری دیگر از این نوع که مقتضای یک کار بسته و آپارتمانی است .
تهران را اگر بدون اغراق از بزرگترین شهرهای دنیا بدانیم که تکنولوژی انسانهای داخل اش را خرد کرده و شهر بی آسمانی را به جای می گذارد ؛ « دایره زنگی » حاصل تجربیات کارگردانی می شود که وقتی از تلویزیون به سینما آمد داشته هایی را با مخاطب اش در میان گذاشت که در حد و اندازه های حضور یک فیلمساز زن موفق امیدوارمان کرد ...


منبع:سی نت


 مردان خنده به دنبال توفيق ديگر


 

هنری » مردان خنده به دنبال توفيق ديگر


چند سالي است عادت كرده‌ايم افطارهاي ماه مبارك رمضان را با كارهاي عطاران سپري كنيم. درك واقعيت در اين روزها براي دل‌هاي پاك روزه‌دار راحت‌تر و ساده‌تر اتفاق مي‌افتد. درك و تامل در زندگي‌هايي كه فقط مي‌بينيم و ساده، گذر مي‌كنيم، حالا فرصت داريم در پس هر خنده كمي فكر كنيم. چند لحظه از بيرون به خود و رفتارهايمان دقيق شويم. بي‌شك به همان اندازه كه يك برنامه فرهنگي – و نقد و بررسي والبته تربيتي تاثير دارد يك سريال آن هم از نوع طنز موثر خواهد بود شايد هم بيشتر از آن. مسلما اصرار مديران شبكه سه به عطاران براي توليد سريال ماه رمضان همين نكته است. در هر حال امسال هم رضا عطاران سربزنگاه رسيد تا شب‌هاي رمضان را با شور و نشاط بيشتري سپري كنيم.

وقتي پاي كارهايش مي‌نشيني احساس مي‌كني دوربين را گذاشته خونه همسايه دو كوچه پايين‌تر و زندگي روزانه‌شون رو برده رو آنتن، به همين سادگي، سادگي از كارهاش جداشدني نيست... او جامعه را خيلي خوب لمس كرده و به قول فريدون جيراني رئاله رئال.

اصولا در كارهاي طنز غلو و اغراق زياد به چشم مي‌خورد اما به قول خودش تمام شخصيت‌هاي كارهايش در جامعه مصداق عيني دارند فقط شايد در كار كمي روي ويژگي خاصي كه دارند بيشتر مانور داده باشد. به طور مثال به ناصر در سريال ترش و شيرين اشاره مي‌كند: «همه ما حداقل يك ناصر ديديم اطرافمون، آدم‌هايي با اعتماد به نفس بالا، خونسردي زياد و البته با چاشني پرروگري، هر چند به دليل جا انداختن نقش در مدت كوتاه مجبور بوديم كمي بزرگنمايي هم داشته باشيم.»

اوايل سال 87 رضا عطاران از طرف مديران شبكه و نيز مهران مهام و ايرج محمدي (تهيه‌كنندگان) براي ساخت سريال ماه رمضان شبكه سه انتخاب شد.

 عطاران كه بعد از سريال ترش و شيرين ترجيح داده بود فقط بازي كند با طرح پيشنهادي موافقت كرد و حدود يك ماه و نيم بعد، پيش توليد را آغاز كرد تا اينكه بالاخره هفته اول تيرماه «بزنگاه» را كليد زد.

لوكيشن اصلي كار، يك خانه قديمي و البته كوتاه قد در ميان ساختمان‌هاي سر به فلك كشيده خيابان‌هاي پاسداران است. خانه اوس احمد - همان احمد پورمخبر – و يك نانوايي و كبابي لوكيشن‌هاي ديگر اين كار به حساب مي‌آيد.

علي صادقي يارغار عطاران و كارهايش، احتمالا باز هم برگ برنده‌اي براي او به حساب خواهد آمد، هر چند در كارهاي او هيچ يك از ديگري پررنگ‌تر نيست و به عبارتي متكي به شخصيت‌ها پيش نمي‌رود. اين مهم‌ترين ويژگي آثارش است. اما گريم متفاوت علي صادقي اين نويد را مي‌داد كه قرار نيست به ياد سه در چهار بيفتيم. صالحي گفته بود حتي با تغيير و البته تفاوت در بازيگران اين تفاوت و فاصله را با كارهاي عطاران ايجاد كرديم. اما ديگر مثل صادقي نداريم. مشكل اينجاست!!

علي صادقي در نقش كامران و رضا عطاران در نقش نادر (پسر كوچكتر خانواده) بده‌بستان‌هاي خوبي با هم دارند كه البته هيچ چيز را تحت‌الشعاع قرار نمي‌‌دهد چون اين اتفاق هر چند وقت يك بار و البته به ميزان لازم به خورد بيننده داده مي‌شود.

تفاوت ديگر اين كار با سريال‌هاي قبلي‌ عطاران را مي‌توان در انتخاب طبقه جامعه هم احساس كرد، او اين بار با قصه‌اي از سروش صحت سراغ طبقه متوسط و نه چندان ضعيف جامعه رفته است.

هرگاه كه تصويربرداري تمام مي‌شود، همه گروه در حياط اين خانه‌ قديمي چاي يا شربت مي‌خورند و استراحت مي‌كنند، چند روز قبل از ماه رمضان است. لوكيشن لو نرفته براي همين گروه از اين فرصت استفاده مي‌كنند. نكته ديگر اينكه لوكيشن ديگر اين مجموعه 2، 3 كيلومتر آن طرف‌تر در محل «ازگل» است.

بيستم ارديبهشت‌ماه سال 1347 در مشهد متولد شد. در رشته اقتصاد تحصيل كرد و براي ادامه در رشته طراحي صنعتي در دانشگاه تهران قبول شد و به تهران آمد. به قول خودش يه دنياي متفاوت كه ارمغاني جز خونسردي برايش نداشت، مي‌گويد:«مردم در تهران طور ديگري نگاه مي‌كردند و حتي راه مي‌رفتند، هر كس سرش به كار خودش گرم بود، انگار كنار دستي‌اش را نمي‌ديد، اين كمي مرا مي‌ترساند، اما طولي نكشيد كه ياد گرفتم خونسرد باشم و خونسرد تصميم بگيرم و البته خونسرد عمل كنم. اين ويژگي را از مادرم آموختم كه در مواقعي خوب است و به كار مي‌آيد و در مواقع ديگر، اطرافيان را هم كلافه مي‌كند.»تهران و آدم‌هايش و بيش از همه برخوردهايشان رضاي جوان را در آغوش هنر پناه داد. او ياد روزهايي را كرد كه در مشهد در تئاتر اين شهر با مرحوم حسن حامد كاملا جدي كار مي‌كرد.سال 73 سال خيلي خوبي براي رضا عطاران بود هم از نظر كاري و هم در زندگي شخصي. او در اين سال ازدواج كرد و بهترين حضور جلوي دوربين در ماندگارترين برنامه به او پيشنهاد شد. مجموعه «ساعت خوش» در كنار مهران مديري، رضا شفيعي‌جم، نصرا... رادش، ارژنگ اميرفضلي، نادر سليماني و... اما اين آغاز راه بود. كارگرداني، نويسندگي و بازيگري او را از مردم جامعه دور نكرد بلكه نزديكتر و البته دقيق‌تر شد. مجيد دلبندم، قطار ابدي، كوچه اقاقيا در مقام كارگرداني و بازيگري و همچنين فيلم‌هاي سينمايي، هوو، توفيق اجباري، قرنطينه، تيغ‌زن و... در مقام بازيگر آثار هنرنمايي اوست.

«من بچه پايين شهر مشهد هستم. به قول معروف بچه پايين پايينا، پدرم هنوز هم در همان محل زندگي مي‌كند.»شايد به همين دليل است كه طبقه پايين جامعه در همه آثارش به تصوير كشيده مي‌شوند، او اين قشر را به خوبي لمس كرده و شناخت خوبي از آنها دارد. «خانه به دوش»، «متهم گريخت»، «ترش و شيرين» از سريال‌هايي است كه امضاي عطاران را دارد و به نوعي اختلاف طبقاتي را نشان مي‌داد. او به اختلاف طبقاتي معتقد است و مسبب اختلافات را همين اختلاف در حساب‌هاي مالي مي‌داند: «آدم‌ها به خودي خود بد مطلق و يا خوب بي‌هيچ عيب و نقصي نيستند بلكه اين شرايط است كه روي شخصيتشان اثر مي‌گذارد. اگر من در كارهايم به اختلاف طبقاتي و فاصله ميان آنها اشاره مي‌كنم نه اينكه پولدار آدم بدي است و فقير خوب، ناصر هم از قشر و طبقه پايين جامعه بود و... اما نمي‌توان وجود پول و تاثير آن را در روابط ناديده گرفت. من فقط مي‌خواهم نشان دهم اين دو قشر تا چه اندازه مي‌توانند به هم نزديك شوند و روابط متقابل آنها چگونه است. همين... اين راه ادامه خواهد داشت، يعني اگر فيلم ديگري بسازم باز هم چنين موضوعي خودنمايي مي‌كند. همين مسائل واقعي است و كار را در دسته آثار رئال قرار مي‌دهد. من آنچه را كه مي‌بينم مي‌سازم.»

مجيـد صالحي بعد از ساخت «سه در چهار» اعتراف كرد كه علاقه بسياري به آثار عطاران دارد چون او هم معتقد است عطاران اجتماع را خيلي خوب مي‌شناسد و آدم‌ها را خوب لمس كرده براي همين از انتخاب لوكيشن گرفته تا انتخاب ديالوگ و نحوه اداي آن با دوست قديمي‌اش مشورت مي‌كرده. عطاران در اين باره مي‌گويد: «سه درچهار كار مجيد بود، اين كاملا به چشم مي‌آمد شايد سبك كاريمان شباهت داشته باشد اما به هر حال هر كس امضاي خود را دارد. من در اين مجموعه در حد همان مشاور و خواننده عمل كردم. همين».

بـــازيگران انتخابي كمي متفاوت‌تر از كارهاي پيش بود هر چند باز هم علي صادقي و حميد لولايي و البته محمود بهرامي و خود عطاران از بازيگران ثابت ساخته‌هاي عطاران به حساب مي‌آيند، اما مرجانه گلچين و غلامرضا نيكخواه اين تفاوت را ايجاد مي‌كرد.

با اينكه دو ماه زودتر از پخش، كار را كليد زديم، هنوز هم روزي 12 ساعت بي‌وقفه و بدون تعطيلي كار مي‌كنيم مثل اينكه ويژگي كارهاي روتين همين است. اما به رغم همه مشكلات و عجله‌ها توليد با ما پا به پا بود و در لحظه، تمام نيازهايمان برطرف مي‌شد. عطاران اينها را مي‌گويد و به ساعتش اشاره مي‌كند و به جلوي دوربين مي‌رود. در سكانسي با علي صادقي كه بر سر خوردن يك استكان چاي كل‌كل رو شروع مي‌كنند.

در هر كار از رضا عطاران با يك استعداد تازه آشنا مي‌شويم. نوع خاص بازي مريم امير جلالي و داد و فريادهايش براي اولين بار در سريال «خانه به دوش» و نيز شهربانو موسوي در «متهم گريخت» و معرفي چهره ناب و يك چهره جديد به دنياي سيما و سينما به نام احمد پورمخبر در «ترش و شيرين» و پيش‌تر در سريال متهم گريخت كه البته طرفداران زيادي هم جمع كرد. بزنگاه هم از قاعده كارهاي اين كارگردان مستثني نيست... او باز هم كشف ديگري رو مي‌كند. «حليمه سعيدي» خانم مسني با دست و پاي حنا بسته كه عطاران به خوبي توانسته به او بقبولاند كه بازيگر خوبي است. او با لهجه آذري يكي از شيريني‌هاي بزنگاه به حساب خواهد آمد. اين اولين كارش نيست، پيش از اين در سكانسي از متهم گريخت و نيز روزگار قريب مقابل دوربين رفته بود.

انس عطاران

در اين سريال يك دختر بامزه سه، چهار ساله به نام «نيكي نصيريان» نقش «درسا» دختر عطاران را بازي مي‌كند، رضا در مدت فيلمبرداري انس عجيبي با اين دختر گرفت، تا حدي كه مي‌خواست، عكس اين بازيگر كوچولو را به چاپ برسانيم و ما هم به عطاران قول داديم كه چاپ كنيم


                   غفوریان : دارم می یام !


 

   
«مهران غفوريان» يك نام فراموش‌نشدني در هنر ايران به ويژه وادي طنز است، اوج محبوبيت او بر مي‌گردد به سريال زير آسمان شهر و آن تيم هنري كه چند ماه برنامه‌هايشان روي آنتن بود و خنده را بر لبان ايراني‌ها مي‌نشاند. از قديم گفته‌اند «پهلوان زنده را عشق است» زماني كه در اوج محبوبيت بود، همه به دنبال او مي‌رفتند و مي‌خواستند عكسي، گفتگويي، حتي در حد چند خط از او كار كنند، اما بعدها كه نبود، ديگر كسي مهران را به ياد نمي‌آورد. اما اي كاش كه به ياد نمي‌آوردند، بلكه پا را فراتر گذاشتند و انواع و اقسام شايعات را برايش درست كردند. با اين ستاره هنر ايران به گفتگو نشستيم، او مي‌خواهد برگردد. روحيه‌اش را به دست آورده و مي‌خواهد با دستي پر، به دوران پر فروغ گذشته‌اش بازگردد. مهران غفوريان اين روزها در كنار ديگر فعاليت‌هايش به ورزش هم مي‌پردازد، او حالا عضو تيم واليبال هنرمندان است و تمريناتش را به طور مستمر انجام مي‌دهد. مهران گفت و ما نوشتيم... با بازيگري كه هيچ وقت فراموش نمي‌شود، چرا كه در ذهن مردم نشسته است. راستي او هنوز عادت خود را ترك نكرده است، با لبخند پاسخ مي‌دهد و شوخي‌هاي جالبش را فراموش نكرده است.
 
خارج از ايران

شايد از من بپرسيد كه كجا هستم؟ حالا خوشحالم در دفتر شما هستم و جا دارد همين ابتدا از دوست خوبم هرمز شجاعي‌مهر تشكر كنم كه مرا به دفتر نشريه دعوت كرد.از او مي پرسيم كه مردم دوستت دارند و بي مقدمه مي گويد: يكي از خصوصيات مردم ايران اين است كه وقتي در دل آنها بنشيني به اين راحتي‌ها از دلشان نمي‌رويد، تو دل مردم رفتن كار سختي است، و وقتي هم كه وارد دلشان شويد باز هم بيرون آمدن مشكل است، خوشحالم كه شما مرا جزو اين گونه افراد مي‌دانيد. صحبتم را بايد اين‌گونه كامل كنم، اصولا مردم دو دسته از بازيگران را دوست دارند. عده‌اي كه آنها را مي‌خندانند و عده‌اي ديگر كه گريه‌‌شان را در مي‌آورند، در واقع آن دست بازيگراني كه با احساسشون بازي مي‌كنند. من مدت‌هاست كه ديگر مثل سابق پررنگ نيستم، اما هرگاه مرا مي‌بينند ابراز علاقه مي‌كنند... اما كجا هستم؟ مدتي بود كه خارج از كشور زندگي مي‌كردم و طي اين مدت شايعات زيادي درباره من بر زبان‌ها جاري شد، همين چند روز پيش، با پسرخاله‌ام در اينترنت چرخي زديم و از شنيدن اين شايعات شاخ در آوردم... به اميد خدا از چندي بعد، طرحي را با كمك سروش صحت دارم كه يا از شبكه اول و يا شبكه سوم پخش خواهد شد. البته هنوز در مراحل پيش توليد و تكميل فيلمنامه هستيم، خدا بخواهد كمتر از دو ماه ديگر آن را مقابل دوربين مي‌برم. از آنجا كه توقع مردم از من بالاست، دلم مي‌خواهد با خيالي آسوده و با فكر و تامل اين كار را جلوي دوربين ببرم.

آقا مهران كجايي؟

تو اين چهار، پنج سالي كه نبودم، مردم هر وقت مرا در كوچه و خيابان مي‌بينند، از من مي‌پرسند؟ آقا مهران نيستي، كجايي؟ كار جديد چه خبر؟ يعني صددرصد افراد اين پرسش را از من مي‌كنند، به هر حال چند سال، هر شب با آنان بودم و زماني كه مردم مرا مي‌بينند، فكر مي‌كنند كه همسايه قديمي‌شان را ديده‌اند. من هم به آنها مي‌گويم: راستش را بخواهيد خسته شده بودم، تصورم اين بود كه شايد كارهايم براي مردم تكراري شده باشد، گر‌چه خسته هم شده بودم، چند سال كار فشرده، آن هم هر شب، خواه ناخواه، شما را با استرس‌هاي فراواني روبه‌رو مي‌كند، با اين پاسخ‌ها مردم هم قانع مي‌شدند.

از كجا شروع شد

چند روز پيش داشتم خودم رو تو آينه نگاه مي‌كردم، ته ريش داشتم، ديدم زير چانه‌هايم سفيد است، اول فكر كردم دستمال كاغذي چسبيده، اما متوجه شدم كه نه بابا، ريشم سفيد شده است، سوم شهريورماه، 35 ساله شدم، متولد سال 53 در خيابان مولوي تهران هستم. از او مي‌پرسم كه حكايت بازيگري‌اش از كجا شروع شد و او بر مي‌گردد به دوران گذشته هنر را از پدرم خدا بيامرزم به ارث بردم، او خطاط بود، نقاش بود، آواز مي‌خواند، ساز مي‌نواخت، كه از او نقاشي برايم به ارث رسيد، خيلي نقاشي را دوست داشتم، البته هيچ وقت مثل پدرم نتوانستم نقاشي بكشم، اما همان علاقه باعث شد كه دوران دبيرستان، بروم هنرستان تجسمي، در خيابان تنكابن، محله پيچ‌شميران... هر روز مسير سخت منزلمان كه تهرانسر بود را تا مركز شهر طي مي‌كردم، آن زمان «شاهد احمدلو» كه الان بازيگر و كارگردان سينماست، همكلاسي‌ام بود. از طرفي من هم علاقه شديدي به بازيگري داشتم، سال 71 بود كه شاهد مي‌خواست يك فيلم براي جشنواره سوره بسازد، برادرم هم در نقش آهنگساز آن ظاهر شد، به هر حال اين فيلم ساخته شد و در اصفهان برنده جايزه اول شد كه برايمان باوركردني نبود، در سال چهارم بودم كه تست بازيگري را براي برنامه 39 دادم، تست اولم با بيژن بنفشه‌خواه بود، ازكارهاي آقاي داريوش كاردان بود، در استوديوي 25 خيابان الوند، شبكه دوم تهران تصويربرداري مي‌شد، حسين رفيعي، كيهان ملكي، علي سليماني و... از همان جا كارمان را شروع كرديم. پس از اين برنامه ساعت خوش پخش شد كه حسابي گرفت.

چند سال وقفه افتاد درگير تحصيلات دانشگاهي شدم، در دانشگاه هم كه ورودي سال 73 بودم رشته نقاشي خواندم، يادم مي‌آيد، اساتيد دانشگاه كه در رشته بازيگري تدريس مي‌كردند، به من مي‌گفتند، چرا سر كلاس نمي‌ياي و من توضيح مي‌دادم، من بازيگرم، اما نقاشي مي‌خوانم... از سال 76 بود كه برنامه گل‌ها را ساختم و پس از آن حرف تو حرف البته آن زمان آيتمي برنامه مي‌ساختم، سپس در برنامه 77، با مهران مديري هم بازي شدم، سپس «هژيرها» را ساختم كه در بين مردم به نام «اين چند نفر» معروف شده بود. بعد از آن هم، «زير آسمان شهر» را ساختم كه آغازي شد در بين سريال‌هاي هر شبي كه مدل داستاني شد... و عمر زود مي‌گذرد چه روزهايي بود.الان تو خيابان، پدر و مادرها مرا به بچه‌هاي 7، 8 ساله نشان مي‌دهند كه اين آقا، مهران غفوريان است، اما آنها مرا به ياد نمي‌آورند.

دو برادريم

ما دو فرزنديم، مهدي از من 5 سال بزرگ‌تر است و آهنگسازي مي‌كند و همچنان ادامه مي‌دهد، او تحصيلات دانشگاهي در رشته موسيقي دارد.

خاطره فراموش‌نشدني

يك خاطره‌اي از مردم دارم كه هيچ وقت آن را فراموش نمي‌كنم، با خود آقاي شجاعي‌مهر در اوج سريال زير آسمان شهر در «ساري» حضور داشتيم، چند روز قبل از نوروز برنامه در ورزشگاه شهيد متقي ساري بود، در واقع يك جشن بود كه مردم ساري در آنجا حضور مي‌يافتند... زماني كه با اتومبيلم رسيدم جلوي ورزشگاه، ديدم چه جمعيتي جلوي در بود، از طرفي هم مردم روي سكو نشسته بودند، و هم داخل زمين چمن مقابل سن بودند، چيزي حدود 50 هزار نفر و همين قدر جمعيت هم بيرون ورزشگاه بودند. به بچه‌ها گفتم، عمرا ما نمي‌تونيم داخل شويم، بايد فكر ديگري بكنيم، چرا كه در ورزشگاه بسته بود و اگر باز مي‌شد، اين مردم به داخل هجوم مي‌آوردند. اومدم دور بزنم، كه مردم ما را ديدند و جلوي ماشين را بلند كردند. به هر حال با كمك نيروي انتظامي داخل رفتيم. من، حميد لولايي، رادش، يوسف تيموري و ديگر بچه‌ها بوديم. زماني كه روي سن رفتيم، آنقدر هيجان مردم زياد بود كه هجوم آوردند سمت سن و بعدش هم، بلندگوها افتاد و سن تكان خورد و برنامه نصفه كاره رها شد. البته فكر نكنيد كه مردم مازندران قصد خرابكاري داشتند، نه آن قدر استقبال و هيجان زياد بود و از طرفي مي‌خواستند خودشان را به ما برسانند كه چنين وضعيتي پيش آمد و داستاني شد حضور ما در ساري...


منبع:خانواده سبز