سلام بچه ها خوبین
این چند پست اخیر مصاحبه استاد با کانون خانواده رو گذاشتم
میدونم که دوست دارین و دنبال میکنین حالا اینو بخونین جالبه

راستی امروز اولین سالیه که
رسول ملاقلی پور
در کنار ما نیست 
برای شادی روحش فاتحه ای بفرتستید

از مهران مدیری پرسیده شد:
عکس العمل مردم نسبت به شما وقتی در کوچه و خیابان شما را میبینند چگونه است؟
مردم آنقدر لطف دارند و آنقدر عکس العمل های عجیب و غریب انجام میدهند که نمی شود گفت و خیلی هم مفصل است.
البته اوایلش خوب است اینکه همه آدم را میشناسند و کارهایش را انجام میدهند و هیچ جا گیر نمیکندو...
ولی کم کم شما متوجه میشوید که دیگر راحتی و آرامش را ندارید.
یعنی اگر دلتان خواست بروید و در یک پار بنشینید و برای خودتان یک ساعت تنها باشید دیگر امکان نداردو باید اینجور چیزها را از فکرتان بیرون کنید.
آدم کم کم منزوی و گوشه گیر میشود .
از این ماشین در می آید و میرود به آن خانه . از آن خانه در می آید و میرود در آن ماشین و اینکه شما راحت بروید و در یک رستوران بنشینید و غذا بخورید را اصلا باید فراموش کنید و فکرش را نکنید
و این بخش از آن به نظر من خوب نیست و آدم دوست دارد مثل سابق زندگی کند
ولی خوب در عوض یکسری محسنات هم دارد .
خاطره ای هم در این مورد دارید؟
یک روز من سوار تاکسی شدم. یک آقایی گفتند که شما مدیری هستید؟
گفتم : بله. گفت من الان شما را میکشم و زد بغل!
سه تا مسافر دیگر هم بودند و گفتند: آقا چی شده؟ گفت: میکشم و جک ماشینش را در آورد که مسافرها او را گرفتند.
گفتم : آقا من اصلا شما را نمیشناسم ضمنا زورم هم به شما میرسد چون من رزمی کار هستم و لی نمیخواهم با شما درگیر شوم.
گفت: شما 18میلیون تومان به من ضرر زده اید! 
گفتم : موضوع از چه قرار است؟ من اصلا شما را نمیشناسم.
گفت: من یک خواهر دارم یک شب به او گفتم بیا برویم خانه مادرمان اوهم برگشت و گفت که من نمی آیم و میخواهم فلان برنامه را ببینم. اصرار کردم که بیا برویم گفت که نمی آیم.
من هم عصبانی شدم و زدم تو گوشش و او هم گریه کنان رفت خانه شان و فردای آنروز سایر برادرهایم و شوهرخواهرم آمدند و بین ما درگیری ایجاد شد .
ما یک تریلی اسکانیا داشتیم که با هم شریک بودیم 3 دانگ مال خواهرم بود و سه دانگ مال من.
او گفت من 3 دانگ خودم را میخوام آن زمان مجبور شدم 18میلیون تومان پول تهیه کنم و همه زندگیم را فروختم تا پول دانگ اورا بدهم.
و این مسئله بخاطر دیدن برنامه ساعت خوش شما به وجود آمد . 
حالا هم باید آن 18میلیون خسارت را به من بدهید
خلاصه او را آرام کردم و یکجوری فرار کردم ( عکاس مجله آرام وارد اتاق شد و گوشه ای ایستاد و شروع به عکس گرفتن کرد .مدیری نگاهی چپ چپ بهش انداخت و گفت تو بالاخره منو میکشی) 



گل سرخ رو دوست دارم
چون رنگ خونه
خون رو دوست دارم
چون تو رگ جاريه
رگ رو دوست دارم
چون به قلب راه داره
قلب رو دوست دارم
چون جاي تو توشه